تاريخ : دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱ | ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : دختر پاییز

پاییزها

که بیایند

روزنامه ها می نویسند

به مدرسه رفته ای

در امتحان کنکور قبول می شوی

درس ها که تمام شد

شغلی و همسری

نوهایت می آیند

وتو بازنشسته ای

برای روزنامه عرض تسلیتی می نویسند

 



تاريخ : جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱ | ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : دختر پاییز

یا رضا ای آقای مهربون!

یه روزی یه کبوتر زخمی پرشکسته  اومد توی حیاط حرمت،نا امید از همه جا،هیچکس نتونسته بود زخمشو درمون کنه!

آقاجون یادته !حتی باور نداشت از خود شما هم جواب بگیره!

حتی با ترس و تردید پا گذاشت تو حرمت!

هر لحظه مرگ جلوی چشماش بود،دیگه واقعا خسته بود.

فقط گریه میکرد،تمام وجودش رو ترس گرفته بود.تو سه ماه گذشته یک شب یه خواب آروم به چشماش نیومده بود.

وفتی از پیش شما برگشت همه چیز درست شد،درد و زخمی رو که هیچکس نتونست درمان کنه شما مرحم گذاشتی و درمان کردی!!

حالا اون کبوتر میخواد بگه خیلی دوستت داره.خیلی.

میخواد بگه تو یکی از عزیزترین ها براش تو زندگیشی.

میخواد بگه همیشه کنارش باشی و فراموشش نکنی.

امام مهربونم تولدتون مبارک. خیلی دوستتون دارم....قلبماچ



تاريخ : چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩۱ | ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : دختر پاییز

پاییز که می شود

دل ابری من

بارانی می شود

وبه اندازه همه ی دلتنگی هایم می بارد



تاريخ : چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧ | ٤:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : دختر پاییز

پشت پا زدی به قلبم به من اعتنا نکردی 

 شنیدی قصه ی دل رو پس چرا باور نکردی

وقتی سردو بی تفاوت روی قلبم پاگذاشتی

زدی آتش به وجودم رفتی و تنهام گذاشتی

برنگشتی تا ببینی که چه بیصدا شکستم

ندیدی با چه امیدی پای عشق تو نشستم

حالاچی مونده جای قلب؟مشتی خاکستر سرد

آتش عشق تو ای دوست دلم رو ویرانه کرد (سروده خودمه.ممنون میشم نظر بدید)

 

      نگاه بهاریت را از قلب پاییزی ام مگیر

       وگرنه با زمستان هر دو میمیریم : من و دل!   (نوشته خودم)       

   

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٧ | ٩:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : دختر پاییز

خداوندا:بارالها

گناهم را پوشاندی.گمان بردم که فراموش کرده ای.به جای آنکه من خجلت برم تو حیا کردی.گفتی برگرد.سرسختی کردم و برنگشتم.

داشتم میرفتم.افسار گسیخته و رها.میرفتم به سمت جهنم.پرشتاب و تند .جوری که شیطان هم انگشت شگفتی به دهان برده.

اما...تا ندای(ربنا) آمد تنم لرزید.سفره ات را پهن دیدم.ای مولای من.هر چه هستم از آن توام و تو خود را از سفره ات دورنمیکنی.میکنی؟هرگز!!!



تاريخ : دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧ | ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : دختر پاییز

خانوم گل میخری؟ آقا یه گل بخر! آقا فال میخوای؟ خانوم یه فال بگیر!

صداهای غریب ام آشنا! صداهای تکراری که هر روز توی پیاده رو ها.پشت چراغ قرمزها.توی مترو و... میشنوی

و چه سرد و بی تفاوت از کنارشون رد میشی!

خانوم توروخدا یه فال بخر...   :نه نمیخوام مگه زوره؟! برو بچه!

بی محل از کنارش رد میشی بدون اینکه حتی یه نگاه به چشمهای پر از التماسش بندازی!

راستی تو دل این بچه چی میگذره! تاحالا به چشماش نگاه کردی؟ غمی که تو نگاهش موج میزنه رو دیدی؟!

چرا اینقدر اصرار داره که ازش فال بخری؟! اگه فالهاش فروش نره! اگه گلهاشو نفروشه! راستی چی میشه؟!  اگه همه مثل تو از کنارش بیتفاوت رد بشن...

تا حالا فکر کردی شبها کجا میره؟ کسی هست که منتظرش باشه؟ آغوش گرمی که بپذیردش!کسی که اگه دیر کنه نگرانش بشه!

راستی گناه این بچه ها چیه؟!   خیلی دلم میخواد بدونم تو دلشون چی میگذره؟زندگی براشون چه مفهومی داره؟ آِیا اینها هم مثل بقیه بچه ها دلشون میخواد دکتر بشن؟یا مهندس!  کسی تاحالا ازشون پرسیده آرزوت چیه؟ چرا وقتی ازشون سوال میکنی ازت دور میشن؟چرا میترسن؟

تا حالا به این فکر کردی اگه خودت یکی از اونا بودی چی میشد؟پشت چراغ قرمز دنبال ماشینها میدویدی و داد میزدی گل نمیخوای؟ و راننده هم شیشه ماشینو میداد بالا و با موبایلش حرف میزد.انگار که اصلا وجود نداری.چه احساسی بهت دست میداد؟

راستی این تحقیرها براش عقده نمیشه؟! درباره ما چی فکر میکنه؟ فردا که بزرگ میشه این عقده ها چی میشن؟ چطوری خالیشون میکنه؟هیچ فکر کردی!

اگه فردا یه سارق.یه جانی و... بشه و بخواد انتقام بگیره بهش حق نمیدی؟ اگه یه جنایتکار بشه و بخاطر پول دست به هر کاری بزنه فکر میکنی ما حق داریم محکومش کنیم؟ فکر نمیکنی این نتیجه رفتارهای خودمونه؟!!!

حق داریم به بیرحمی محکومش کنیم درحالیکه بهش رحم نکردیم؟! حق داریم بگیم پول ارزش جنایت کردن رو نداره در حالیکه بخاطر پول تحقیرش کردیم؟! بگیم احساس و مروت نداره در حالیکه یاد نگرفته مروت یعنی چی؟!

کاش حداقل برای یه بار با یه چشم دیگه بهش نگاه میکردیم.کاش فقط یه بار خیال میکردیم که اونم آدمه دل داره مثل من و تو!چرا فکر میکنیم اونها از یه دنیای دیگه اند! به خدا اونا مریخی نیستن. از کره ماه نیومدن.مثل من و تو اند . اما نمیبینیم  شاید هم نمیخوایم ببینیم!

کاش همین امروز دوباره به چشماش نگاه کنی.به چشم یه انسان بهش خیره بشی.همین امروز

چون فردا دیره.خیلی دیر!

(از دلنوشتهای خودم)



تاريخ : پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٧ | ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : دختر پاییز

گیسوانم در هم آغوشی باد

                    دانه دانه میشوند ازهم جدا

دور میگردم ازین شهر غریب

                 جان من میگردد از عشقت سوا

گویی میخواند مرا چیزی به خویش

                چشم من خیره به چشم جاده ها

نرگس چشمم چه بارانی شده

                  گویی از جسمم دلی مانده بجا

باز میگردم که آنرا پس برم

                    تا کند از غصه و دردم رها

دل کجاست آنرا نمیابم چرا

                    قلب من را باخودت بردی کجا

بعد ازین گو من بیدل چکنم

                   بی نشان تاکی بگردم کوچه ها

حال که رفتی با خودت بردی دلم

                     مهتری کن مکنش از خود جدا

این سروده خودمه.خوشحال میشم در موردش نظر بدین



تاريخ : چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ | ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : دختر پاییز

میلاد مولود کعبه بر همه شیعیان مبارک

 

پدر دوستت دارم روزت مبارک!

سلام بابای گلم.نمیدونم از چی و کجا شروع کنم.اما میخوام بگم خیلی دوستت دارم.به خاطر خوبیهات.به خاطر دستهای خستت.به خاطر قلب مهربونت.به خاطر اینکه اگه الان هستم و نفس میکشم ب خاطر تو ومادره.

عشق یعنی این: اینکه تو صبح تا شب کار میکنی واسه آسایش ما. اما تو این دنیا هیچی برای خودت نخواستی.هر وقت چیزی خواستم در حد توانت ازم دریغ نکردی.شرمنده ام پدر اگه ازت چیزی خواستم که نتونستی فراهم کنی و شرمندت کردم.

اگه الان به جایی رسیدم .درس خوندم.فقط بخاطره زحمات تو و مادره.عشق یعنی اینکه سختی زندگی در غربت رو تحمل کردی به خاطر ما.از شهر و خاطرات کودکیت گذشتی به خاطر ما.عشق یعنی دستهای پینه بسته پدر.یعنی نگاه گرم مادر.عشق چیزی نیست که از غریبه ها گداییش میکنیم.همین جاست توی خونه کنارمون.

بابای خوبم امیدوارم یه روزی بتونم یه گوشه از زحماتت رو جبران کنم.میدونم آرزوهات تو آرزوی ما خلاصه شده.کاش یه روزی براوردشون کنم

                    به خاطر همه چیز ازت ممنونم

                                 تنها دخترت...



تاريخ : پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧ | ۸:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : دختر پاییز

 

روزهایی که گذشت با یاد تو سر کردم

به امید دیدار دوباره    نگاهم چشم براه نگاهت ماند

دیریست آسمان چشمانم بارانیست

بیا و ابرها را کنار بزن تا دوباره خورشید نگاهم طلوع کند

بیا و با گرمای عشقت قندیلهای یخزده دلم را آب کن

هنوز چشم به راهی دارم که تو ازان گذشتی

به جاده ای که تورا برد و مرا تنها کرد

و تو رفتی  برای همیشه   اما نگفتی که برنمیگردی!

تنها یادگاریم از تو این بود

                                انتظار!

و من هنوزهم منتظرم   تا وقتی دلم در سینه به یادت میتپد

                        و تورا فریاد میکشد

لحظه لحظه های بودنم به یاد توست

بیا ببین بعد تو چه بیصدا شکستم

بیا و تولدی دیگر برای ققنوس وجودم به ارمغان بیار

فقط یکبار دیگر   یکبار   نگاهت را به من ببخش

تا که قاب کنم و به دیوار دلم بیاویزم

  تا بدانند دلم بیکس نیستدل شکسته